العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

39

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

ديده ميشد وارد شد و طوافى نمود سپس روى بما آورده فرمود مالك بن دينار و ثابت بنانى و ايوب سجستانى و صالح مرى و عتبه الغلام و حبيب فارسى و يا سعد يا عمر يا صالح اعمى ، رابعه ، سعدانه ، يا جعفر بن سليمان ، عرضكرديم بله اى جوان ؟ فرمود يك نفر از شما را خدا دوست نميداشت ؟ گفتيم ما دعا كرديم بر خداست كه اجابت نمايد ، روى بجانب كعبه نموده و از آنجا به سجده رفت . در سجده ميگفت الهى ترا بعلاقه‌اى كه به من دارى اينها را از باران سيراب كن ، هنوز دعايش تمام نشده بود كه باران چون دهانه مشك باريدن گرفت ، گفتم جوان از كجا فهميدى ترا دوست دارد ؟ جوابداد اگر مرا دوست نميداشت بخانه‌اش دعوت نميكرد چون دعوت كرده فهميدم مرا دوست دارد . به همين جهت او را بعلاقه‌اش قسم دادم از پيش ما رفت و اين شعر را خواند . من عرف الرب فلم تفنه * معرفة الرب فذاك الشقى ما ضر في الطاعة ما ناله * في طاعة الله و ما ذا لقى ما يصنع العبد به غير التقى * و العز كل العز للمتقى از مردم مكه پرسيدم اين جوان كيست ؟ گفتند على بن الحسين بن على ابن ابى طالب است . مناقب شهر آشوب مينويسد حضرت حسين كه شهيد شد هفتاد و چند هزار دينار قرض داشت ، حضرت زين العابدين از اين جريان ناراحت بود بطورى كه از خورد و خوراك و خواب باز مانده بود شبى در خواب ديد به او گفتند ناراحت نباش بواسطه قرض پدرت خداوند آن را از مال بجنس پرداخت نمود . با خود گفت من در اموال پدرم چيزى سراغ ندارم كه معروف بمال جنس باشد شب دوم نيز همان خواب را ديد ، از خانواده خود پرسيد يكى از بانوان گفت پدرت غلامى داشت بنام بجنس كه چشمه آبى در ذى خشب در اختيار او گذاشته بود ، وقتى جستجو كرد معلوم شد صحيح است چند روز بيشتر